شب بود ، شبی که تصویری سیاهتر از گذشته ها داشت…

شبی که مهتابش در پشت ابرهای سیاه به خواب رفته بود

شبی که گهگاهی ستاره های نادری در آسمان سیاه و ابری می درخشیدند
 
ستاره هایی که نوری نداشتند… شب سوت و کور شده بود ، بدون مهتاب ، بدون ستاره

ابرها به آرامی از کنار ماه می گذشتند…وقتی ابرهای سیاه بر روی ماه می نشستند

 احساس تنهایی و سیاهی در من بیشتر می شد… شب نمی گذشت ، بی پایان بود…

کاش هر چه زودتر این شب بی پایان ، پایان داشت

سکوتی سرد در تنهایی و درد در قلب آسمان دلم احساس می شد