شب بود
شب بود ، شبی که تصویری سیاهتر از گذشته ها داشت…
شبی که مهتابش در پشت ابرهای سیاه به خواب رفته بود
شبی که گهگاهی ستاره های نادری در آسمان سیاه و ابری می درخشیدند
ستاره هایی که نوری نداشتند… شب سوت و کور شده بود ، بدون مهتاب ، بدون ستاره
ابرها به آرامی از کنار ماه می گذشتند…وقتی ابرهای سیاه بر روی ماه می نشستند
احساس تنهایی و سیاهی در من بیشتر می شد… شب نمی گذشت ، بی پایان بود…
کاش هر چه زودتر این شب بی پایان ، پایان داشت
سکوتی سرد در تنهایی و درد در قلب آسمان دلم احساس می شد
شبی که مهتابش در پشت ابرهای سیاه به خواب رفته بود
شبی که گهگاهی ستاره های نادری در آسمان سیاه و ابری می درخشیدند
ستاره هایی که نوری نداشتند… شب سوت و کور شده بود ، بدون مهتاب ، بدون ستاره
ابرها به آرامی از کنار ماه می گذشتند…وقتی ابرهای سیاه بر روی ماه می نشستند
احساس تنهایی و سیاهی در من بیشتر می شد… شب نمی گذشت ، بی پایان بود…
کاش هر چه زودتر این شب بی پایان ، پایان داشت
سکوتی سرد در تنهایی و درد در قلب آسمان دلم احساس می شد
+ نوشته شده در 2013/2/14 ساعت توسط ܓܨخــــط خَطی
|

دلتنگــــی عین آتش زیـــر خاکستــر اسـت ،